|
دارابکلا www.darabkola.ir وبلاگ خبری - فرهنگی - آموزشی دیار همیشه سبز دارابکلا
| ||
![]() گــر ز حال دل خبـــــــر داري بگو ور نشــــاني مختصـــر داري بگو مرگ را دانم ولي تا کوي دوست راه اگـــــر نزديکـــــــــتر داري بگو مولانا [ چهارشنبه یکم خرداد 1392 ] [ 22:59 ] [ ایمان ]
یکی از صبحهای سرد ماه ژانویه در سال ۲۰۰۷، مردی در
متروی واشنگتن، ویولن می نواخت. او به مدت ۴۵ دقیقه، ۶ قطعه از باخ را نواخت. در این مدت، تقریبا دو هزار نفر وارد ایستگاه شدند، بیشتر آنها سر کارشان میرفتند. بعد از سه دقیقه یک مرد میانسال، متوجه نواخته شدن موسیقی شد. او سرعت حرکتش را کم کرد و چند ثانیه ایستاد، سپس عجله کرد تا دیرش نشود. ۴ دقیقه بعد: ویولنیست، نخستین دلارش را دریافت کرد. یک زن پول را در کلاه انداخت و بدون توقف به حرکت خود ادامه داد. ۵ دقیقه بعد: مرد جوانی به دیوار تکیه داد و به او گوش داد، سپس به ساعتش نگاه کرد و رفت. ۱۰ دقیقه بعد: پسربچه سهسالهای که در حالی که مادرش با عجله دستش را میکشید، ایستاد. ولی مادرش دستش را محکم کشید و او را همراه برد. پسربچه در حالی که دور میشد، به عقب نگاه میکرد و ویولنیست را میدید. چند بچه دیگر هم کار مشابهی کردند، اما همه پدرها و مادرها بچهها را مجبور کردند که نایستند و سریع با آنها بروند. ۴۵ دقیقه بعد: نوازنده بیتوقف مینواخت. تنها شش نفر مدت کوتاهی ایستادند و گوش کردند. بیست نفر پول دادند، ولی به مسیر خود بدون توقف ادامه داند. ویولینست، در مجموع ۳۲ دلار کاسب شد. یک ساعت بعد: مرد، نواختن موسیقی را قطع کرد. هیچ کس متوجه قطع موسیقی نشد... . . . [ جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1392 ] [ 3:47 ] [ صادق ]
[ شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392 ] [ 2:3 ] [ صادق ]
دل من تنها بود... دل من هرزه نبود! دل من عادت داشت که بماند یک جا! به کجا؟ معلوم است... "به در خانه ی تو" دل من عادت داشت، که بماند آنجا! پشت یک پرده ی توری، که تو هر روز آنرا به کناری بزنی. دل من ساکن دیوار و دری که تو هر روز از آن می گذری... دل من ساکن دستان تو بود... دل من گوشه ی یک باغچه بود! که تو هر روز به آن می نگری! راستی... "دل من را دیدی؟؟؟" برچسبها: دارابكلا [ جمعه بیستم اردیبهشت 1392 ] [ 12:1 ] [ صادق ]
خدایا"
گاهی تو را بزرگ میبینم و گاهی کوچک! این تو نیستی که بزرگ میشوی و کوچک! این منم که گاهی نزدیک می شوم و گاهی دور... [ سه شنبه بیست و نهم اسفند 1391 ] [ 0:58 ] [ وحید ]
گر چشم یقین تو نه کَج مَج باشد ترســا به کلیـسا رود و حـج باشد هر چیز که هست آنچنان می باید ابروی تو گر راست بود کج باشد
اگر " از کوزه همان برون تراود که در اوست " ظاهر فریبی و ریا, چطور با این بیت جمع می شه؟ و ....
[ یکشنبه بیستم اسفند 1391 ] [ 23:31 ] [ ایمان ]
[ چهارشنبه دوم اسفند 1391 ] [ 20:37 ] [ ایمان ]
![]() شمس: هر زمان (نفس) نو میشود دنیا و مابیخبر از نو شدن اندر بقا پس تو را هر لحظه مرگ و رجعتیست مصطفی فرمود دنیا ساعتیست شمس: آزمودم مرگ من در زندگیست چون رهی (رهم) زین زندگی پایندگیست مولانا: کیستی تو؟ شمس: کیستی تو؟ مولانا: قطرهای از بادههای آسمان شمس: این جهان زندان و ما زندانیان حفره کن زندان و خود را وارهان مولانا: کیستی تو؟.........
ادامه مطلب [ پنجشنبه نوزدهم بهمن 1391 ] [ 20:33 ] [ ایمان ]
آخر ساعت درس يك دانشجوي دوره دكتراي نروژي ، سوالي مطرح كرد: استاد،شما كه از جهان سوم مي آييد،جهان سوم كجاست ؟؟ فقط چند دقيقه به آخر كلاس مانده بود.من در جواب مطلبي را في البداهه گفتم كه روز به روز بيشتر به آن اعتقاد پيدا مي كنم. به آن دانشجو گفتم: جهان سوم جايي است كه هر كس بخواهد. مملكتش را آباد كند،خانه اش خراب مي شود و هر كس كه بخواهد خانه اش آباد باشد بايد در تخريب مملكتش بكوشد
پروفسور محمود حسابي
[ شنبه چهاردهم بهمن 1391 ] [ 10:52 ] [ ایمان ]
شاگردی از استادش پرسید: عشق چیست؟ استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی؟ شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسید: چه آوردی؟ و شاگرد با حسرت جواب داد: هیچ! هر چه جلو می رفتم، خوشه های پرپشت تر می دیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم. استاد پاسخ داد: عشق یعنی همین
شاگرد پرسید؟ پس ازدواج چیست؟ استاد گفت: این بار به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور و به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی. شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت. استاد پرسید؛ آیا به راستی این بلندترین درخت است؟ شاگرد پاسخ داد: اولین درخت بلندی که دیدم انتخاب کردم ترسیدم بلندتر از آن پیدا نکنم و دست خالی برگردم. [ جمعه ششم بهمن 1391 ] [ 17:58 ] [ صادق ]
مرغان بساتين را منقار بريدند اوراق رياحين را طومار دريدند گاوان شكمخواره به گلزار چريدند گرگان ز پي يوسف بسيار دويدند تا عاقبت او را سوي بازار كشيدند ياران بفرختندش و به اغيار فروختند افسوس كه اين مزرعه را آب گرفته دهقان مصيبت زده را خواب گرفته خون دل ما رنگ مي ناب گرفته وز سوزش تب پيكرمان تاب گرفته رخسار هنرگونه مهتاب گرفته چشمان خرد پرده ز خوناب گرفته
[ دوشنبه دوم بهمن 1391 ] [ 20:37 ] [ ایمان ]
مرز در عقل و جنون باريك است عشق هم در دل ما سردرگم گيسويت تعزيتي از رويا خون چرا در رگ من زنجير است مستم از جام تهي حيراني عشق تو پشت جنون محو شده من و رسوايي و اين بار گناه از من تازه مسلمان بگذر بگذر دين ديوانه به دين عشق تو شد مستم از جام تهي حيراني دانلود موسيقي با صداي «عليرضا قرباني» شعر از «افشين يداللهي» و آهنگ و تنظيم آن از «فريدون خلعتبري» است.. برچسبها: عليرضا قرباني, شب دهم, افشين يداللهي [ جمعه پانزدهم دی 1391 ] [ 20:34 ] [ صادق ]
چشم رضا و مرحمت بر همه باز میکنی چون که به بخت ما رسد این همه ناز میکنی ای که نیازمودهای صورت حال بیدلان عشق حقیقتست اگر حمل مجاز میکنی ای که نصیحتم کنی کز پی او دگر مرو در نظر سبکتکین عیب ایاز میکنی پیش نماز بگذرد سرو روان و گویدم قبله اهل دل منم سهو نماز میکنی دی به امید گفتمش داعی دولت توام گفت دعا به خود بکن گر به نیاز میکنی سعدی خویش خوانیم پس به جفا برانیم سفره اگر نمینهی در به چه باز میکنی [ چهارشنبه بیست و دوم آذر 1391 ] [ 15:0 ] [ ایمان ]
می دانی؟ یک وقت هایی باید رویِ یک تکه کاغذ بنویسی تعطیل است و بچسبانی پشتِ شیشهیِ افکارت باید به خودت استراحت بدهي.... دراز بکشی دست هایت را زیر سرت بگذاری به آسمان خیره شوی و بی خیال سوت بزنی در دلت بخندی به تمام افکاری که پشت شیشهیِ ذهنت صف کشیده اند آن وقت با خودت بگویی: بگذار منتظر بمانند.حسين پناهي
[ شنبه هجدهم آذر 1391 ] [ 8:1 ] [ صادق ]
سلام از دوستاني كه از وبلاگ سپيده دارابكلا ديدن ميكردن دعوت ميشه سري به اين وبلاگ بزنند و نظرشونو در مورد از سر گيري اين وبلاگ اعلان كنند! [ شنبه بیست و دوم مهر 1391 ] [ 22:20 ] [ صادق ]
|
||