دارابکلا
 
قالب وبلاگ
لحظه هایی هستند
که هستیم
چه تنها ، چه در جمع
اما خودمان نیستیم
انگار روحمان می رود
همانجا که می خواهد
بی صدا
بی هیاهو
همان لحظه هایی که
راننده ی آژانس میگوید رسیدین
فروشنده می گوید باقی پول را نمی خواهی؟
راننده تاکسی میگوید صدای بوق را نمی شنوی
و مادر صدا میکند حواست کجاست ؟!
ساعتهایی که
شنیدیم و نفهمیدیم
خوندیم و نفهمیدیم
دیدیم و نفهمیدیم

و تلویزیون خودش خاموش شد
آهنگ بار دهم تکرار شد
هوا روشن شد
تاریک شد

چایی سرد شد
غذا یخ کرد
در یخچال باز ماند
و در خانه را قفل نکردیم

و نفهمیدیم کی رسیدیم خانه
و کی گریه هایمان بند آمد
و
کی عوض شدیم
کی دیگر نترسیدیم
از ته دل نخندیدیم
و دل نبستیم

و چطور یکباره انقدر بزرگ شدیم
و موهای سرمان سفید
و از آرزوهایمان کی گذشتیم

و کی دیگر اورا برای همیشه فراموش کردیم

یک لحظه سکوت برای لحظه هایی که خودمان نیستیم.....

[ جمعه 30 آبان1393 ] [ 13:7 ] [ صادق ]

"فَانََ مَعَ العُسرِ یُسرا، پس هرآینه در سختی آسانی است"،
♥•٠·˙
نفرموده انَّ بَعد العُسرِ یُسرا!
یعنی در همین سختی و ناراحتی شیرینی و راحتی هست، نه پس از آن؛
در دلِ عُسر، یُسر خوابیده است.
به آنچه خدا برایت پیش آورده صابر باش و تن بده و تسلیم باش تا شیرینی اش ظاهر شود.
به آنچه خدا به شما داده است شاد باشید و برای آنچه نداده غمناك نباشید.
خیر در آن چیزی است که خداوند برای ما پیش می آورد.

┘◄ عارف ربانی حاج محمد اسماعیل دولابی

[ دوشنبه 26 آبان1393 ] [ 1:43 ] [ صادق ]
گاهی شاپرکی را از تار عنکبوت می گیری ،

خیلی آرام ...
تا رهایش کنی ؛
شاپرک میان دستانت لِــه می شود ...
نـیـتِ تـو کــــجا و سـرنـوشـت او کـــــجا ...

[ یکشنبه 25 آبان1393 ] [ 2:24 ] [ صادق ]

◄ درباره فـرصت طلـب هایی که از هیچ جـنـازه ای نمی گذرند! ►

لاشخورها دوباره یک جنازه پیدا کردند…
شنیدید که دوباره عده ای به بهانه فوت مرحوم پاشایی بساط درست کرده اند.
همانها که دختر مرحوم پیرانشهری و قربانی های زلزله ورزقان و قربانی های اسیدپاشی و… را سیاسی کرده بودند؛ همان لاشخورها.

حالا بی بی سی مجلس ترحیم برگزار کرده و …
ضمن عرض تسلیت به خانواده محترم پاشایی و عموم هموطنان علاقمند به ایشان باید عرض کنم دل آدم برای بازماندگان این مرحوم می سوزد؛ به خاطر اوضاعی که لاشخورهای آنور آب (و اینور آب) براه انداخته اند.

یامین پور

[ یکشنبه 25 آبان1393 ] [ 2:18 ] [ صادق ]
یکی از اساتید دانشگاه میگفت در دوره تحصیلاتم در آمریكا
در یك كار گروهی با یك دختر آمریكایی به نام كاترینا وهمینطور فیلیپ، كه نمیشناختمش همگروه شدم.
از كاترینا پرسیدم فیلیپ رو میشناسی !. ؟
كاترینا گفت آره، همون پسری كه موهای بلوند قشنگی داره
و ردیف جلو میشینه ! گفتم نمیدونم كیو میگی !
گفت همون پسر خوش تیپ كه معمولا پیراهن و شلوار روشن شیكی تنش میكنه !
گفتم نمیدونم منظورت كیه؟
گفت همون پسری كه كیف و كفشش همیشه با هم سته !
بازم نفهمیدم منظورش كی بود !
كاترینا تون صداشو یكم پایین آورد و گفت فیلیپ دیگه، همون پسر مهربونی كه روی ویلچیر میشینه...
این بار دقیقا فهمیدم كیو میگه ولی به طرز غیر قابل باوری رفتم تو فكر...
آدم چقدر باید نگاهش به اطراف مثبت باشه
كه بتونه از ویژگی های منفی و نقص ها چشم پوشی كنه...
چقدر خوبه مثبت دیدن اگر كاترینا از من در مورد فیلیپ میپرسید چی میگفتم ؟
حتما سریع میگفتم همون معلوله دیگه !!
وقتی نگاه كاترینا رو با دید خودم مقایسه كردم خیلی خجالت كشیدم ...
چقدر عالی میشه اگه ویژگی های مثبت افراد رو بیشتر ببینیم و بتونیم از نقص هاشون چشم پوشی كنیم..

[ جمعه 23 آبان1393 ] [ 8:23 ] [ صادق ]
خوب یاد گرفته ایم ورانداز کردن همدیگر را
یک خط کش این دستمان
و یک ترازو آن دستمان
اندازه می گیریم و وزن می کنیم ؛
آدم ها را
رفتارشان را
انتخاب هایشان را
تصمیم هایشان را
حتی قضا و قدرشان را !!
به رفیقمان یک تکه سنگینی می اندازیم
بعد می گوییم
خیر و صلاحت را می خواهم !
غافل از اینکه چه برسر او می آوریم !
در جمع ، هرکس را یک جور مورد بررسی قرار می دهیم
آن یکی را به ازدواج نکردنش
این یکی را به نوع رابطه اش
آن دیگری را...
میرویم توی صفحه ی یکی
و نوشته اش را میخوانیم می نشینیم و قضاوت می کنیم
یکی هم نیست گوشمان را بگیردکه :
های ! چندبار توی آن موقعیت بوده ای
که حالا اینطور راحت نظر می دهی
حواسمان نیست که چه راحت
با حرفی که در هوا رها میکنیم
چگونه یک نفر را به هم میریزیم
چندنفر را به جان هم می اندازیم
چه سرخوردگی یا دلخوری بجای میگذاریم
چقدر زخم میزنیم...
حواسمان نیست که ما میگوییم و رها میکنیم و رد میشویم
اما یکی ممکن است گیر کند
بین کلمه های ما
بین قضاوت ما
بین برداشت ما
دلی که می شکنیم ارزان نیست....

[ سه شنبه 20 آبان1393 ] [ 1:50 ] [ صادق ]

منطق چیست؟ دو شاگرد پانزده ساله ی دبیرستان نزد معلم خود آمده و پرسیدند: - استاد اصولا منطق چیست ؟ معلم کمی فکر کرد و جواب داد: گوش کنید، مثالی می زنم، دو مردپیش من می آیند. یکی تمیز ودیگری کثیف من به آن ها پیشنهادمی کنم حمام کنند. شما فکر می کنید، کدام یک این کار را انجام دهند؟ هردو شاگرد یک زبان جواب دادند: خوب مسلما کثیفه! معلم گفت: نه، تمیزه. چون او به حمام کردن عادت کرده و کثیفه قدرآن را نمی داند. پس چه کسی حمام می کند؟ حالا پسرها می گویند: تمیزه! معلم جواب داد : نه ، کثیفه ، چون او به حمام احتیاج دارد. وباز پرسید: خوب، پس کدامیک از مهمانان من حمام می کنند؟ یک بار دیگر شاگردها گفتند: کثیفه ! معلم دوباره گفت: اما نه، البته که هر دو! تمیزه به حمام عادت دارد وکثیفه به حمام احتیاج دارد. خوب بالاخره کی حمام می گیرد؟ بچه ها با سر درگمی جواب دادند: هر دو! معلم بار دیگر توضیح می دهد: نه، هیچ کدام! چون کثیفه به حمام عادت ندارد و تمیزه هم نیازی به حمام کردن ندارد! شاگردان با اعتراض گفتند: بله درسته، ولی ما چطور می توانیمتشخیص دهیم؟ هر بار شما یک چیزی را می گویید و هر دفعه هم درست است معلم در پاسخ گفت: خوب پس متوجه شدید، این یعنی منطق! و از دیدگاه هر کس متفاوت است...

[ سه شنبه 20 آبان1393 ] [ 1:49 ] [ صادق ]
 

باز این چه شورش است که در خلق عالم است

باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است

باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین

بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است

این صبح تیره باز دمید از کجا کزو

کار جهان و خلق جهان جمله درهم است

گویا طلوع میکند از مغرب آفتاب

کاشوب در تمامی ذرات عالم است

گرخوانمش قیامت دنیا بعید نیست

این رستخیز عام که نامش محرم است

در بارگاه قدس که جای ملال نیست

سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است

جن و ملک بر آدمیان نوحه می کنند

گویا عزای اشرف اولاد آدم است

خورشید آسمان و زمین، نور مشرقین

پرورده ی کنار رسول خدا، حسین

کشتی شکست خورده ی طوفان کربلا

در خاک و خون طپیده میدان کربلا

گر چشم روزگار به رو زار می گریست

خون می گذشت از سر ایوان کربلا

نگرفت دست دهر گلابیبه غیر اشک

زآن گل که شد شکفته به بستان کربلا

از آب هم مضایقه کردندکوفیان

خوش داشتند حرمت مهمان کربلا

بودند دیو و دد همه سیراب ومی مکند

خاتم ز قحط آب سلیمان کربلا

زان تشنگان هنوز به عیوق می رسد

فریاد العطش ز بیابان کربلا

آه از دمی که لشگر اعدا نکرد شرم

کردند رو به خیمه ی سلطان کربلا

آن دم فلک بر آتش غیرت سپند شد

کز خوف خصم در حرم افغان بلندشد

کاش آن زمان سرادق گردون نگون شدی

وین خرگه بلند ستون بیستون شدی

کاش آن زمان درآمدی از کوه تا به کوه

سیل سیه که روی زمین قیرگون شدی

کاش آن زمان ز آه جهان سوز اهل بیت

یک شعله ی برق خرمن گردون دون شدی

کاش آن زمان که این حرکت کرد آسمان

سیماب وار گوی زمین بی سکون شدی

کاش آن زمان که پیکر او شد درون خاک

جان جهانیان همه از تن برون شدی

کاش آن زمانکه کشتی آل نبی شکست

عالم تمام غرقه دریای خون شدی

آن انتقام گر نفتادی به روزحشر

با این عمل معامله ی دهر چون شدی

آل نبی چو دست تظلم برآورند

ارکان عرش را به تلاطم درآورند

بر خوان غم چو عالمیان را صلا زدند

اول صلا به سلسله ی انبیا زدند

نوبت به اولیا چو رسید آسمان طپید

زان ضربتی که بر سر شیرخدا زدند

آن در که جبرئیل امین بود خادمش

اهل ستم به پهلوی خیرالنسا زدند

بس آتشی ز اخگر الماس ریزه ها

افروختند و در حسن مجتبی زدند

وآنگه سرادقی که ملک مجرمش نبود

کندند از مدینه و در کربلا زدند

وز تیشه ی ستیزه درآن دشت کوفیان

بس نخل ها ز گلشن آل عبا زدند

پس ضربتی کزان جگر مصطفی درید

بر حلق تشنه ی خلف مرتضی زدند

اهل حرم دریده گریبان، گشوده مو

فریاد بر در ِ حرم کبریا زدند

روح الامین نهاده به زانو سر حجاب

تاریک شد ز دیدن آن چشم آفتاب

چون خون ز حلق تشنه ی او بر زمین رسید

جوش از زمین به ذروه عرش برین رسید

نزدیک شد که خانه ی ایمان شود خراب

از بس شکست ها که به ارکان دین رسید

نخل بلند او چو خسان بر زمین زدند

طوفان به آسمان ز غبار زمین رسید

باد آن غبار چون به مزار نبی رساند

گرد از مدینه بر فلک هفتمین رسید

یکباره جامه در خم گردون به نیل زد

چون این خبر به عیسی گردون نشین رسید

پر شد فلک ز غلغله چون نوبت خروش

از انبیا به حضرت روح الامین رسید

کرد این خیال وهم غلط کار کان غبار

تا دامن جلال جهان آفرین رسید

هست از ملال گرچه بری ذات ذوالجلال

او در دلست و هیچ دلی نیست بی ملال

ترسم جزای قاتل او چون رقم زنند

یک باره بر جریده ی رحمت قلم زنند

ترسم کزین گناه شفیعان روز حشر

دارند شرم کز گنه خلق دم زنند

دست عتاب حق به در آید ز آستین

چون اهل بیت دست در اهل ستم زنند

آه از دمی که باکفن خون چکان ز خاک

آل علی چو شعله ی آتش علم زنند

فریاد از آن زمان که جوانان اهل بیت

گلگون کفن به عرصه ی محشر قدم زنند

جمعی که زد به هم صفشان شور کربلا

در حشر صف زنان صف محشر به هم زنند

از صاحب حرم چه توقع کنند باز

آن ناکسان که تیغ به صید حرم زنند

پس بر سنان کنند سری را که جبرئیل

شوید غبار گیسویش از آب سلسبیل

روزی که شد به نیزه سر آن بزرگوار

خورشید سربرهنه برآمد ز کوهسار

موجی به جنبش آمد و برخاست کوه

ابری به بارش آمد وبگریست زار زار

گفتی تمام زلزله شد خاک مطمئن

گفتی فتاد از حرکت چرخ بی‌قرار

عرش آن زمان به لرزه درآمد که چرخ پیر

افتاد در گمان که قیامت شدآشکار

آن خیمه‌ای که گیسوی حورش طناب بود

شد سرنگون ز باد مخالف حباب وار

جمعی که پاس محملشان داشت جبرئیل

گشتند بی‌عماری محمل شتر سوار

با آنکه سر زد آن عمل از امت نبی

روح‌الامین ز روح نبی گشت شرمسار

وانگه ز کوفه خیل الم رو به شام کرد

نوعی که عقل گفت قیامت قیام کرد

بر حربگاه چون ره آن کاروان فتاد

شور و نشور واهمه را در گمان فتاد

هم بانگ نوحه غلغله در شش جهت فکند

هم گریه بر ملائک هفت آسمان فتاد

هرجا که بود آهویی از دشت پا کشید

هرجا که بود طایری از آشیان فتاد

شد وحشتی که شور قیامت به باد رفت

چون چشم اهل بیت بر آن کشتگان فتاد

هرچند بر تن شهدا چشم کار کرد

بر زخم های کاری تیغ و سنان فتاد

ناگاه چشم دختر زهرا در آن میان

بر پیکر شریف امام زمان فتاد

بی اختیار نعره ی هذا حسین زود

سر زد چنانکه آتش ازو در جهان فتاد

پس با زبان پر گله آن بضعةالرسول

رو در مدینه کرد که یا ایهاالرسول

این کشته ی فتاده به هامون حسین توست

وین صید دست و پا زده در خون حسین توست

این نخل تر کز آتش جانسوز تشنگی

دود از زمین رسانده به گردون حسین توست

این ماهی فتاده به دریای خون که هست

زخم از ستاره بر تنش افزون حسین توست

این غرقه محیط شهادت که روی دشت

از موج خون او شده گلگون حسین توست

این خشک لب فتاده دور از لب فرات

کز خون او زمین شده جیحون حسین توست

این شاه کم سپاه که باخیل اشگ و آه

خرگاه زین جهان زده بیرون حسین توست

این قالب طپان که چنین مانده بر زمین

شاه شهید ناشده مدفون حسین توست

چون روی در بقیع به زهرا خطاب کرد

وحش زمین و مرغ هوا را کباب کرد

کای مونس شکسته دلان حال ماببین

ما را غریب و بی کس و بی آشنا ببین

اولاد خویش را که شفیعان محشرند

در ورطه ی عقوبت اهل جفا ببین

در خلد بر حجاب دو کون آستین فشان

واندر جهان مصیبت ما بر ملا ببین

نی ورا چو ابر خروشان به کربلا

طغیان سیل فتنه و موج بلاببین

تن های کشتگان همه در خاک و خون نگر

سرهای سروران همه بر نیزه هاببین

آن سر که بود بر سر دوش نبی مدام

یک نیزه اش ز دوش مخالف جدا ببین

آن تن که بود پرورشش در کنار تو

غلطان به خاک معرکه ی کربلا ببین

یا بضعةالرسول ز ابن زیاد داد

کو خاک اهل بیت رسالت به باد داد

خاموش محتشم که دلسنگ آب شد

بنیاد صبر و خانه ی طاقت خراب شد

خاموش محتشم که ازین حرف سوزناک

مرغ هوا و ماهی دریا کباب شد

خاموش محتشم که ازین شعر خون چکان

در دیده ی اشگ مستمعان خوناب شد

خاموش محتشم که ازین نظم گریه خیز

روی زمین به اشک جگرگون کباب شد

خاموش محتشم که فلک بس که خون گریست

دریا هزار مرتبه گلگون حباب شد

خاموش محتشم که بسوز تو آفتاب

از آه سرد ماتمیان ماهتاب شد

خاموش محتشم که ز ذکر غم حسین

جبریل را ز روی پیامبر حجاب شد

تا چرخ سفله بود خطایی چنین نکرد

بر هیچ آفریده جفایی چنین نکرد

ای چرخ غافلی که چه بیداد کرده ای

وز کین چه ها درین ستم آباد کرده ای

بر طعنت این بس است که با عترت رسول

بیداد کرده خصم و تو امداد کرده ای

ای زاده زیاد نکرده است هیچگه

نمرود این عمل که تو شداد کرده ای

کام یزید داده ای از کشتن حسین

بنگر که را به قتل که دلشاد کرده ای

بهر خسی که بار درخت شقاوتست

درباغ دین چه با گل و شمشاد کرده ای

با دشمنان دین نتوان کرد آن چه تو

با مصطفی و حیدر و اولاد کرده ای

حلقی که سوده لعل لب خود نبی بر آن

آزرده اش به خنجر بیداد کرده ای

ترسم تو را دمی که به محشر برآورند

از آتش تو دود به محشردرآوردند


محتشم کاشانی

[ شنبه 3 آبان1393 ] [ 17:36 ] [ صادق ]

ﺗﻮ ﺭﺍ "ﺩُﺧﺘــﺮ " ﻣﯽﻧﺎﻣﻨﺪ ... !! 
ﻣﻀﻤﻮﻧﯽ ﮐﻪ ﺟﺬﺍﺑﯿﺘﺶ ﻧﻔﺲ ﮔﯿﺮ ﺍست ... !! 
ﺩﻧﯿﺎﯼ ﺩﺧﺘﺮﺍﻧﻪ ﯼ ﺗﻮ ، ﻧﻪ ﺑﺎ ﺷﻤﻊ ﻭ ﻋﺮﻭﺳﮏ ﻣﻌﻨﺎ ﭘﯿﺪﺍ ﻣﯽﮐﻨﺪ ﻭ ﻧﻪ ﺑﺎ ﺍﺷﮏ ﻭ ﺍﻓﺴﻮﻥ ... !! 
ﺍﻣﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﯾﻦﻫﺎ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺩﺭ ﺑﺮ ﻣﯽﮔﯿﺮﺩ … !!
ﺗﻮ ﻧﻪ ﺿﻌﯿﻔﯽ ﻭ ﻧﻪ ﻧﺎﺗﻮﺍﻥ ، ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﺁﻓﺮﯾﺪﮔﺎﺭﺕ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﺪﻭﻥ ﺧﺸﻮﻧﺖ ﻭ ﺯﻭﺭ ﺑﺎﺯﻭ ﻣﯽﭘﺴﻨﺪﺩ ... !!!
ﺍﺷﮏ ﺭﯾﺨﺘﻦ ﻗﺪﺭﺕ ﺗﻮ ﻧﯿﺴﺖ ، ﻗﺪﺭﺕ ﺭﻭﺡ ﺗﻮﺳﺖ ... !! 
ﺍﺷﮏ ﻧﻤﯽﺭﯾﺰﯼ ﺗﺎ ﺗﻮﺟﻬﯽ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺳﺘﻪﺍﺕ ﺟﻠﺐ ﮐﻨﯽ ... !!
ﺑﺎ ﺍﺷﮏ ، ﺭﻭﺣﺖ ﺭﺍ ﺟﻼ ﻣﯽ ﺩﻫﯽ ... !! 
ﺧﺎنه ﺑﯽ ﺗﻮ ﺳﺮﺩ ﻭ ﺳﺎﮐﺖ ﺍﺳﺖ ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﺷﻮﺭ ﻭ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﺣﺮﻑ ﺯﺩﻥ ﻭ ﻣﻮﺳﯿﻘﯽ ﮔﻮﺵ ﺩﺍﺩﻥ ﻧﯿﺴﺖ ... !!  ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺗﺮﻧﻢ ﻻﻻﯾﯽِ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺑﺨﺸﯽ ﺭﺍ ﻣﯽﻃﻠﺒﺪ ﮐﻪ ﺧﺪﺍ ﺩﺭ ﺟﺎﺩﻭﯼ ﺻﺪﺍﯼ ﺗﻮ ﻧﻬﻔﺘﻪ ﺍﺳﺖ ... !! 
ﺗﻮ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺎ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﺮﺩﻥ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﺷﺪﻥ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﻣﻌﻨﺎ ﻣﯽﮔﯿﺮﯼ ... !!
ﺗﻮ ﺑﻪ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻣﻌﻨﺎ ﺩﺍﺭﯼ ، ﻣﻌﻨﺎﯼ ﻋﻤﯿﻘﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻭﺍﮊﻩ " ﺩُﺧﺘـﺮ ﺑﻮﺩﻥ " ﺍﺳﺖ ... !!
ﺍﮔﺮ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻏﻠﻂ ﻭ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﻧﻈﺮﯼ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺿﻌﯿﻔﻪ ﺑﺨﻮﺍﻧﺪ ، ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﻗﻮﯼﺗﺮ ﺍﺯ ﻗﺒﻞ ، ﺍﺯ ﭘﺸﺖ ﻫﻤﯿﻦ ﻭﺍﮊﻩ ﺳﺮ ﺑﻠﻨﺪ ﻣﯽﮐﻨﯽ ﻭ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﻣﯽﺯﻧﯽ ... !!
ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺗﻮ ﺭﺍ " ﺩُﺧﺘــﺮ" ﺁﻓﺮﯾﺪﻩ ﺍﺳﺖ ... !!
ﻭ ﻫﻤﯿﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﮐﺎﻓﯿﺴﺖ ... !! 


ﺑﺎ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﺑﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺩﺧﺘﺮﺍﻥ ﺳﺮﺯﻣﯿﻨﻢ ... !!!

[ جمعه 25 مهر1393 ] [ 0:16 ] [ صادق ]
يک دختر کوچک به داروخانه رفت و گفت: معجزه دارید؟

- معجزه ﻣﯽ ﺧﻮﺍﯼ ﻭﺍﺳﻪ ﭼﯽ ﻋﺰﯾﺰﻡ؟ !
- ﯾﻪ ﭼﯿﺰ ﺑﺪﯼ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺩﺍﺭﻩ ﺗﻮﯼ ﺳﺮ ﺩﺍﺩﺍﺵ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮﻡ ﮔﻨﺪﻩ ﺗﺮ ﻣﯽ ﺷﻪ !
ﺑﺎﺑﺎﻡ ﻣﯽ ﮔﻪ ﻓﻘﻂ ﻣﻌﺠﺰﻩ ﻣﯽ ﺗﻮﻧﻪ ﻧﺠﺎﺗﺶ ﺑﺪﻩ ، ﻣﻨﻢ ﻫﻤﻪ ﭘﻮﻝ ﻫﺎﻡ ﺭﻭ ﺁﻭﺭﺩﻡ ﺗﺎ ﺍﻭﻧﻮ ﺑﺮﺍﺵ ﺑﺨﺮﻡ .
- ﻋﺰﯾﺰﻡ ﺑﺒﺨﺶ ﮐﻪ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﻢ ﮐﻤﮑﺖ ﮐﻨﻢ ، ﻣﺎ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻣﻌﺠﺰﻩ ﻧﻤﯽ ﻓﺮﻭﺷﯿﻢ.

ﭼﺸﻢ ﻫﺎﯼ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺍﺷﮏ ﺷﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ :
ﻭﻟﯽ ﺍﻭﻥ ﺩﺍﺭﻩ ﻣﯽ ﻣﯿﺮﻩ ، ﺗﻮﺭﻭ ﺧﺪﺍ ﯾﻪ ﻣﻌﺠﺰﻩ ﺑﻬﻢ ﺑﺪﯾﺪ .
ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺩﺳﺘﯽ ﻣﻮﻫﺎﯼ ﺩﺧﺘﺮ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﺭﻭ ﻧﻮﺍﺯﺵ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺻﺪﺍﺋﯽ ﮔﻔﺖ :
ﺑﺒﯿﻨﻢ ﭼﻘﺪﺭ ﭘﻮﻝ ﺩﺍﺭﯼ؟
ﭘﻮﻝ ﻫﺎ ﺭﻭ ﺷﻤﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ :
ﺧﺪﺍﯼ ﻣﻦ ﻋﺎﻟﯿﻪ ، ﺩﺭﺳﺖ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺧﺮﯾﺪ ﻣﻌﺠﺰﻩ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﺍﺩﺍﺵ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮﺕ !
ﺑﻌﺪ ﻫﻢ ﮔﺮﻡ ﻭ ﺻﻤﯿﻤﯽ ﺩﺳﺖ ﺩﺧﺘﺮ ﺭﻭ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ ﻣﻨﻮ ﺑﺒﺮ ﺧﻮﻧﻪ ﺗﻮﻥ ﺗﺎ ﺑﺒﯿﻨﻢ ﻣﯽ ﺗﻮﻧﻢ ﻭﺍﺳﻪ ﺩﺍﺩﺍﺷﺖ ﻣﻌﺠﺰﻩ ﺗﻬﯿﻪ ﮐﻨﻢ؟ !
ﺍﻭﻥ ﻣﺮﺩ ﻓﻮﻕ ﺗﺨﺼﺺ ﺟﺮﺍﺣﯽ ﻣﻐﺰ ﺑﻮﺩ.

ﺩﻭ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﻋﻤﻞ ﺑﺪﻭﻥ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﻫﯿﭻ ﻫﺰﯾﻨﻪ ﺍﺿﺎﻓﻪ ﺍﯼ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺷﺪ.
ﻫﺰﯾﻨﻪ ﻋﻤﻞ ﻣﻘﺪﺍﺭﯼ ﭘﻮﻝ ﺧﺮﺩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺍﯾﻤﺎﻥ ﯾﮏ ﮐﻮﺩﮎ .
ﻣﺪﺗﯽ ﺑﻌﺪ ﻫﻢ ﭘﺴﺮﮎ ﺻﺤﯿﺢ ﻭ ﺳﺎﻟﻢ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺮﮔﺸﺖ.

دکتر ارنست گروپ رئیس سابق بیمارستان هانوفر المان .......
چندی پیش این خاطره رو در یک کنفرانس علمی مطرح کرد ....

و اون مرد جراح کسی نبود جز
..... پروفسور مجید سمیعی ......


جایزه حلقه لایبنیتز هانوفر (Leibniz-Ring-Hannover) در سال ۲۰۱۳ برای طرح آفریقا صد به پروفسور سمیعی اهدا شد. مجید سمیعی در طرح آفریقا صد می‌خواهد ۱۰۰ جراح جوان آفریقایی را به آلمان آورده و آنها را آموزش دهد تا پس از بازگشت پزشکان دیگری را برای قاره آفریقا پرورش دهند.

 همچنین پروفسور مجید سمیعی در سال 2014 برترین دانشمند و جراح مغز و اعصاب جهان و برنده جايزه Golden Neuron Award شد.

در اینجا هم می تونید بخشی از زندگانی نامه و رمز موفقیت پروفسور رو از زبان خودش  بخونید..

[ شنبه 19 مهر1393 ] [ 20:57 ] [ صادق ]

[ شنبه 19 مهر1393 ] [ 1:58 ] [ صادق ]

[ چهارشنبه 16 مهر1393 ] [ 7:48 ] [ صادق ]

کتاب " زندگی برازنده ی من" اثر کارول اس پیرسون /هیو کی مار ترجمه ی کاوه نیری، به پیشنهاد دکتر باقر طالبی دارابی توسط دوستان تهیه شده و مورد مطالعه قرار گرفته است.

با توجه به اهمیت تمامی بخش های کتاب داستان کهن الگوی فرزانه برگرفته از روایت "مکن بود بدتر از این باشد"،به نظر جای تامل و توقف دارد.

فرزانه

یک روز پیرمرد فقیر و درمانده ای نزد کشیش رفت و گفت:" پدر!زندگی ام دردناک و غیر قابل تحمل شده ؛ دیگر نمی توانم آن را اداره کنم!" کشیش پرسید :" مشکلت چیست پسرم؟" -"فقیرم و خانه ام کلبه ایست با یک اطاق که آنجا با زن و شش فرزند و چند فامیل دیگر روزگار را سپری می کنم. مدام دعوا و تنش داریم." کشیش کمی فکر کرد و پرسید:" حیوانات اهلی هم دارید؟" مرد فقیر پاسخ داد:"بله، یک بز، چند تا مرغ و یک گاو." -"پس حیوان ها را هم داخل خانه ببر تا خدا به تو کمک کند." مرد به حرف کشیش عمل کرد. ولی دیری نگذشت که دوباره نزد او بازگشت و گفت:" پدر! همانطور که گفتید عمل کردم، ولی وضعیت بسیار خراب است. مرغ ها این طرف و آن طرف می پرند و کثافت کاری می کنند و دیگر حتی برای خوابیدن هم جا نداریم." کشیش پاسخ داد:" پس مرغ ها را از داخل خانه بیرون ببر." مرد همین کار را کرد،ولی چند روز بعد برگشت:"پدر!واقعا زندگی ام با این برنامه به هم ریخته. بز لباسهایمان را می جود و می خورد و هر جه داریم می اندازد و می شکند." کشیش فکری کرد وگفت:"بهتر است بز را هم از خانه بیرون ببری." مرد کمی بعد بازگشت وگفت:"پدر گاو همیشه سر راه همه است و خانه را از مدفوع پر می کند. تمام وقت ما صرف تمیز کردن کثیف کاری های گاو می شود، طوری که دیگر فرصت حرف زدن با هم را نداریم." کشیش موافقت کرد و گفت:"راست می گویی گاو را هم بیرون ببر." چند روز بعد آن مرد نزد کشیش آمد و گفت:" پدر روحانی! از شما بسیار سپاسگزارم. خانه ما واقعا تمیزو آرام شده و همه با هم گرم و صمیمی هستیم. لطف و مهر خداوند را بار دیگر احساس می کنم."

با ارائه برداشت های شخصی ما را درجهت پیشبرد تحقیقات پیرامون این موضوع یاری فرمائید.

[ جمعه 4 مهر1393 ] [ 11:49 ] [ معین ]

 زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش درحال آویزان کردن رخت‌های شسته است و گفت: لباس‌ها چندان تمیز نیست. انگار نمی‌داند چطور لباس بشوید. احتمالا باید پودر لباس‌شویی بهتری بخرد. همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت. هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک شدن آویزان می‌کرد، زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت: "یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده." مرد پاسخ داد: من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم!

زندگی هم همینطور است. وقتی که رفتار دیگران را مشاهده می‌کنیم، آنچه می‌بینیم به درجه شفافیت پنجره‌ای که از آن مشغول نگاه‌کردن هستیم بستگی دارد. قبل از هرگونه انتقادی، بد نیست توجه کنیم به اینکه خود در آن لحظه چه ذهنیتی داریم و از خودمان بپرسیم آیا آمادگی آن را داریم که به‌ جای قضاوت کردن فردی که می‌بینیم، در پی دیدن جنبه‌های مثبت او باشیم؟

[ جمعه 28 شهریور1393 ] [ 15:13 ] [ صادق ]

چرا رفتی چرا من بیقرارم
به سر سودای آغوش تو دارم
نگفتی ماه تاب امشب چه زیباست
ندیدی جانم از غم ناشکیباست
چرا رفتی چرا من بیقرارم
به سر سودای آغوش تو دارم
***
خیالت گرچه عمری یار من بود
امیدت گرچه در پندار من بود
بیا امشب شرابی دیگرم ده
زمینای حقیقت ساغرم ده
چرا رفتی چرا من بیقرارم
به سر سودای آغوش تو دارم
***
چرا رفتی چرا من بیقرارم
به سر سودای آغوش تو دارم
نگفتی ماه تاب امشب چه زیباست
ندیدی جانم از غم ناشکیباست
چرا رفتی چرا من بیقرارم
به سر سودای آغوش تو دارم
***
دل دیوانه را دیوانه تر کن
مرا از هر دو عالم بی خبر کن
***
بیا امشب شرابی دیگرم ده
زمینای حقیقت ساغرم ده
چرا رفتی چرا من بیقرارم
به سر سودای آغوش تو دارم

 

دانلود 


 اجرای زنده آلبوم «نه فرشته‌ام، نه شیطان» به خوانندگی همایون شجریان و آهنگسازی تهمورس پورناظری پس از دوازده اجرا در شرایطی بسته شد که گردش مالی سنگین(حدود 2.5 میلیارد) این اجرا در حوزه موسیقی، تقریباً بی‌سابقه بود و حتی با لحاظ کردن تورم، دست کم در یک دهه گذشته چنین استقبال گسترده ای از هیچ کنسرتی ندیده ایم؛

[ جمعه 31 مرداد1393 ] [ 23:53 ] [ صادق ]

با سلام و احترام و با آرزوی قبولی طاعات و عبادات شما خوانندگان عزیز،سایت مواعظ  متعلق به حجت السلام حاج علی اکبر دارابکلائی، که شامل مجموعه مقالات و سخنرانی های ایشان در زمینه مسائل مذهبی و اجتماعی سیاسی می باشد، راه اندازی شده است.

لذا از همه ی علاقه مندان دعوت می شود که از این سایت دیدن فرمایند.

http://www.mavaez.ir

[ دوشنبه 23 تیر1393 ] [ 23:55 ] [ معین ]

 مجموعه جلسات مسائل اجتماعی - روانشناختی

با حضور دکتر محمودرضا هاشم ورزی

 

مدير گروه سلامت رواني، اجتماعي، اعتياد و الكل - دانشگاه علوم پزشکی مازندران

 

جمعه های ماه مبارک رمضان

بعد از نماز ظهر و عصر

مسجد جامع دارابکلا


جلسه دوم جمعه 93/04/20 با موضوع خانواده سالم

 (جلسه صمیمی ویژه جوانان بعد از سخنرانی اصلی)

 

کانون فرهنگی هنری شهدای دارابکلا

[ پنجشنبه 19 تیر1393 ] [ 2:36 ] [ صادق ]

 مجموعه جلسات مسائل اجتماعی - روانشناختی

با حضور دکتر محمودرضا هاشم ورزی

 

مدير گروه سلامت رواني، اجتماعي، اعتياد و الكل - دانشگاه علوم پزشکی مازندران

 

جمعه های ماه مبارک رمضان

بعد از نماز ظهر و عصر

مسجد جامع دارابکلا


جلسه اول جمعه 93/04/13 با موضوع اعتیاد و خانواده

 

کانون فرهنگی هنری شهدای دارابکلا

 

[ پنجشنبه 12 تیر1393 ] [ 7:54 ] [ صادق ]

نه قراردادای چندصد میلیونی و میلیاردی دارن
نه پورشه سوارن
نه تو مهمونیای خاک برسری میگیرنشون
نه پول اصلاح سرشون ده برابر درآمد ماهانه یه خونوادست
نه براشون یار هفتم (دوازدهم) میفرستن
نه بهشون تو فلان برج خونه میدن
نه هیچی دیگه
مردن مرد.... مرد
دستتون طلا. ممنون که دل هممونو شاد کردید
باشد تا اونایی که گفتم درس عبرت بگیرن از غیرتتون
[ دوشنبه 9 تیر1393 ] [ 10:23 ] [ صادق ]

[ یکشنبه 8 تیر1393 ] [ 20:28 ] [ صادق ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

دارابکلا با يکصدو چهل هکتار بدون احتساب زمينهای زراعتی در شرق شهرستان ساری و جنوب شهرستان مياندرود، با طول جغرافيايی 15 ˚ 53 و عرض جغرافيايی 33 ˚ 36 که از جنوب و جنوب غربی به جنگلهای خزاندار، از شرق به ارتفاعات مشرف به روستای پيله کوه و جامخانه و از غرب به دامنه های مشرف به روستا های لاليم، کياپی، و اسبوکلا و از شمال به جاده ترانزيتی ساری ـ گرگان و شهر سورک متصل می باشد. اين روستا بعنوان مرکز دهستان کوهدشت که حدود 13 روستا را شامل می شود محسوب می گردد.
دارابكلا داراي بيش از 5000 نفر جمعيت مي باشد.
امکانات وب