دارابکلا
 
قالب وبلاگ
 پادشاهی چهار همسر داشت. او عاشق و شیفته همسر چهارمش بود. با دقت و ظرافت خاصی با او رفتار می کرد و او را با جامه های گران قیمت و فاخر می آراست و به او از بهترینها هدیه می کرد.

همسر سومش را نیز بسیار دوست می داشت و به خاطر داشتنش به پادشاه همسایه فخر فروشی می کرد. اما همیشه می ترسید که مبادا او را ترک کند و نزد دیگری رود.

همسر دومش زنی قابل اعتماد، مهربان، صبور و محتاط بود. هر گاه که این پادشاه با مشکلی مواجه می شد، فقط به او اعتماد می کرد و او نیز همسرش را در این مورد کمک می کرد.

همسر اول پادشاه، شریکی وفادار و صادق بود که سهم بزرگی در حفظ و نگهداری ثروت و حکومت همسرش داشت. او پادشاه را از صمیم قلب دوست می داشت، اما پادشاه به ندرت متوجه این موضوع می شد.

روزی پادشاه احساس بیماری کرد و خیلی زود دریافت که فرصت زیادی ندارد. او به زندگی پر تجملش می اندیشید و در عجب بود و با خود می گفت: «من چهار همسر دارم، اما الان که در حال مرگ هستم،

تنها مانده ام.» بنابراین به همسر چهارمش رجوع کرد و به او گفت: «من از همه بیشتر عاشق تو بوده ام. تو را صاحب لباسهای فاخر کرده ام و بیشترین توجه من نسبت به تو بوده است.

اکنون من در حال مرگ هستم، آیا با من همراه می شوی؟» او جواب داد: «به هیچ وجه!» و در حالی که چیز دیگری می گفت از کنار او گذشت. جوابش همچون کاردی در قلب پادشاه فرو رفت.

پادشاه غمگین، از همسر سوم سئوال کرد و به او گفت: «در تمام طول زندگی به تو عشق ورزیده ام، اما حالا در حال مرگ هستم. آیا تو با من همراه میشوی؟» او جواب داد: «نه، زندگی خیلی خوب است و من بعد از مرگ تو دوباره ازدواج خواهم کرد.» قلب پادشاه فرو ریخت و بدنش سرد شد.

بعد به سوی همسر دومش رفت و گفت: «من همیشه برای کمک نزد تو می آمدم و تو همیشه کنارم بودی. اکنون در حال مرگ هستم. آیا تو همراه من می آیی؟» او گفت: «متأسفم،

در این مورد نمی توانم کمکی به تو بکنم، حداکثر کاری که بتوانم انجام دهم این است که تا سر مزار همراهت بیایم» جواب او همچون گلوله ای از آتش پادشاه را ویران کرد.

ناگهان صدایی او را خواند: «من با تو خواهم آمد، همراهت هستم، فرقی نمی کند به کجا روی، با تو می آیم.» پادشاه نگاهی انداخت، همسر اولش بود.

او به علت عدم توجه پادشاه و سوء تغذیه، بسیار نحیف شده بود. پادشاه با اندوهی فراوان گفت: «ای کاش زمانی که فرصت بود به تو بیشتر توجه می کردم.» 

پند:
همه ما در زندگی چهار همسر داریم:
- همسر چهارم، مانند جسم ما است اصلا اهمیت برای او ندارد که چه قدر تلاش می کنیم تا جسم ما خوب به نظر آید و هنگامی که بمیریم ما را ترک می کند.

- همسر سوم مانند شأن و موقعیت و دار و ندار ما است و موقع مرگ ما را ترک می گویند.

- همسر دوم خانواده و دوستان ما هستند و موقع مرگ بر سر مزار ما می آیند.
- همسر اول روح ما است چیزی که در هنگام لذت های خود او را از یاد می بریم و به دنبال مادیات و ثروت هستیم!

پس اجازه ندهید ثروت، قدرت و خوشی مرا از توجه به همسر اول باز دارد چرا که او همه جا همراهمان است. از همین امروز شروع کنیم و به غذای روح فکر کنیم تا در هنگام سفر ابدی، همراهی زیبا و آشنا داشته باشیم. 

منبع:داستانهای زیبا و حکایات عبرت آموز

[ چهارشنبه ۵ فروردین۱۳۹۴ ] [ 15:46 ] [ معین ]
 درگذشت ناباورانه وجانسوز مسافر بهار، ریحانه را به خانواده ی محترم ابراهیمی تسلیت عرض می نماییم و از خداوند بزرگ صبر و اجر برای پدر و مادرش خواستاریم.

 

                                                                                      به:ریحانه

حصارِ بلندِ بلور شکست

 و ماهی کوچک رقصان

 به دریاها شتافت.

 سفره ها به آبهای بیکران کشیده شد

 و شکوفه های صف به صف

 بهار را

 برای ماهی کوچک آزاد

 به رقص ایستاده اند.

 

                                                                                            معین94/12/28

 

 

 

[ جمعه ۲۹ اسفند۱۳۹۳ ] [ 11:22 ] [ معین ]
سلام

در ادامه این مطلب نامه چارلی چاپلین به دخترش قرار داره. امیدوارم اگه شروع به خوندن این متن کردین تا آخرش ادامه بدین!

میدونم  اکثر شما این نامه ی سر گشاده را قبلاً خواندید ولی بخاطر فراموشکار بودن روح و عقل انسان، از شما می خواهم دوباره بخوانید و به قلبتون مراجعه کنید.

و همگی متوجه بشویم که تنها چیز ارزشمندمان وجود انسانی ماست.


ادامه مطلب
[ جمعه ۲۲ اسفند۱۳۹۳ ] [ 1:40 ] [ صادق ]
به نسیمی همه ی راه به هم می‌ریزد

کی دل سنگ تو را آه به هم می‌ریزد؟

سنگ در برکه می‌اندازم و می‌‌پندارم

با همین سنگ زدن، ماه به هم می‌ریزد

عشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ است

گاه می‌ماند و ناگاه به هم می‌ریزد

آنچه را عقل به یک عمر به دست آورده

عشق یک لحظه کوتاه به هم می‌ریزد

آه، یک روز همین آه تو را می‌گیرد

گاه یک کوه به یک کاه به هم می‌ریزد!

فاضل نظری

[ چهارشنبه ۲۰ اسفند۱۳۹۳ ] [ 1:37 ] [ صادق ]
با سلام خدمت همه ی خوانندگان محترم و به طور خاص هم محلی های عزیزم که با تجارب موفق تاریخی شان بارها ثابت کردند که سرشار از روشن بینی و حقیقت جویی هستند و در این راه حتی از جان دادن هراسی ندارند و انقلاب و جنگ یکی از نمونه های بارز این تجارب موفقیت آمیز است.

اما با توجه به فاصله زمانی موجود از آن روزها تاکنون، تغییر و تحولات متعددی در زمینه ها ی مختلف، از نوع شهرسازی و ساختمان ها گرفته تا سبک زندگی و عادات عامه مردم کشور، ایجاد شد که نیازمند نوعی تغییر نگرش در همه ی زمینه ها می باشد.

روستای مان دارابکلا نیز از این قاعده مستثنی نیست و در طول این سالها تغییرات چشمگیری داشته که نیاز به مدیریت و برنامه ریزی صحیح و اصولی را در خود ایجاد کرده است و خدا را شاکریم که هیچگاه عرصه خالی نبوده و عزیزانی بودند و هستند که پیشرفت و سرافرازی دارابکلا و اهالی آن را جزء برنامه های کاریشان قرار می دهند.

در ادامه می خواهم به عنوان عضو ناچیزی از این جامعه ی مورد بحث (دارابکلا)، مطالبی را خدمت عزیزان عرضه کنم که مطمئنا ریشه هایی کلان و فراتر از زمان و مکان کنونی دارابکلا دارد اما با توجه به تجربیات و مشاهدات موجود، راه حلی جز ارداه و خواست افراد جامعه ی دارابکلا ندارد.

بدین معنی که جامعه ی کلان یک کشور و حتی جامعه ی جهانی(با توجه به ارتباط با دنیای مجازی)، به میزان اثرات سوء و مخربی که در افراد و شیوه ی زندگی شان ایجاد می کند؛ راه حل های صحیح و منطقی ارائه نمی دهد و گاها از آن جا می ماند. و اگر ما اهالی دارابکلا بخواهیم منتظر بسته های آماده و پیشنهادی سایرین باشیم شاید زمان، بی رحمانه بر ما بگذرد و فرصت جبران را نداشته باشیم.

مهمترین مسئله ای که باعث ایجاد همه ی تغییر و تحولات می شود، تغییر نگرش و دیدگاه است.

اینکه ما و بزرگان مان بپذیریم دارابکلای امروز با هر زمان دیگری "حتی سال و ماه و روز قبل" فرق کرده است، می تواند منشا تصمیم گیری صحیح در همه ی زمینه ها باشد.

بنده با توجه به مشاهدات عینی ام، در کنارِ تمام زیبایی ها و پیشرفت ها ، شرافتِ کشاورزان و کارگران و صداقت کارمندان و صفا و صمیمیت جوانان و نوجوانان و طهارتِ خواهران و مادران و معصومیت و پاکیِ کودکان اش، شلختگی و ژولیدگی وناراستگی هایی را می بینم و همانگونه که قبلا اشاره کردم عواملِ کلان و گسترده تر از محیط دارابکلا را موجب آن می دانم که بشر امروزی را بیش از هر زمان دیگری دچار تناقض رفتاری و چند هویتی کرده است و بازخوردهای مختلفی در جامعه دارد.

اما به عنوان یه شهروند پیشنهاداتی دارم که مطمئنا در جمع دوستان و افراد مختلف دارابکلایی مطرح شده و حاصل توجهات و تفکرات آن عزیزان می باشد که بنده وظیفه ی دسته بندی و مطرح کردن اش را با افتخار پذیرفتم.

  اولین و مهمترین برنامه ی پیشنهادی برگزاری همایشِ تجلیل از چهره های دارابکلایی برجسته و تاثیر گذار در سطح کشور به همراه آثارشان و معرفی نخبگان و افراد موفق در زمینه های مختلف شامل تحصیلات، هنر، کارآفرینی، کشاورزی و باغداری و دامداری،و سایر گرایش ها می باشد که از مدیر محترم وبلاگ دارابکلا 20 تقاضا دارم فراخوانی مبنی بر پیشنهاد مناسب ترین زمان برگزاری و افراد جهت دعوت در این همایش، توسط خوانندگان محترم را طرح ریزی نمایند.

شاید برای عزیزان این سوال مطرح شود که تاثیر و هدف برگزاری چنین همایشی چیست؟

همانگونه که مستحضرید درسراسرجهان تشویق به عنوان ابزاری شناخته شده و قابل اتکا جنبه ی کاربردی دارد. و لذا شناساندن افراد موفق (در محیط زندگی و قابل دسترس) و ترسیم راه های رسیدن به موفقیت آنها،برای نسل های جوان و نوجوان بهترین راه ایجاد انگیزه و تلاش در این راه می باشد.

و یکی از اهداف برگزاری این همایش تشکیل یک هسته ی فنی و تخصصی متشکل از افراد حاضر، در خصوص تنظیم سند چشم اندازِ موقعیت و وضیت دارابکلا (به عنوان مثال در 5 سال آینده) و تشکیل کارگروهای مختلف با توجه به تخصص و علاقه مندی افراد می باشد.

توضیحات و جزیئات بیشتر در فرصتی مناسب ارائه خواهد شد.

دومین پیشنهاد ایجاد مرکز مشاوره بخصوص در زمینه ی ازدواج و طلاق می باشد.

ما باید به این باور برسیم که همانطوری که برای سرما خوردگی و سایر بیماری های شایع از پزشکان درمانگاه و دو پزشک عمومی محترم در شیفت عصر و همچنین داروخانه ی مجهز،استفاده می کنیم، نیاز به یک مشاور روانپزشک یا روان شناس در محل الزامی است.

چرا که این روزها شاهد ورود و نفوذ امواج پدیده ی نامبارک طلاق در دارابکلا هستیم. و چنین مواردی با اینکه خوشبختانه خیلی دیرتر از سایرنقاط اطراف به ما سرایت کرده است ولی با سرعت در حال پیشروی است و به علت ناآگاهی خانواده ها چندین زوج جوان در بلاتکلیفی ادامه زندگی مشترک یا طلاق بسر می برند و راه حل کارسازی پیش رو ندارند.

سومین پیشنهاد ایجاد کلینیک ترک اعتیاد با حضور پزشک و مشاور مربوط است. اگرچه چنین مراکزی در نزدیکی محل "سورک" وجود دارد ولی همین بُعد مکانی هم شاید دلیلی برای عدم مراجعه ی برخی بیمارن و خانواده هایشان باشد.

چهارم پیشنهاد تشکیل انجمن حمایت "به خصوص حمایت مالی" از بیماران سرطانی و خاص است. همانطور که مطلع هستید درحال حاضر تعداد قابل توجهی از عزیزان هم محلی مان از این واقعه ی دردناک رنج می برند و اکثریت شان در وضعیت مالی نامساعدی بسر می برند.

پنجمین پیشنهاد با توجه به انتقال مدرسه نمونه دولتی به دارابکلا و ورود سرویس های مدارس از روستاهای اطراف و همچنین سرویس مدارس دانش آموزانِ عزیز دبستانی دارابکلا، هر روز شاهد ترافیک نامنظم و خطر آفرینی در ابتدای بلوار( ورودی مدرسه ابتدایی) هستیم که پیشنهاد می شود با هماهنگی پلیس راهور شهرستان یک مامور راهنمایی و رانندگی در مدت زمان معیَن در این مکان حضور داشته باشد.

ششمین پیشنهاد رسیدگی به وضعیت رانندگان مسافربری مسیر دارابکلا به سه راه و بالعکس می باشد. با ادای احترام خدمت همه ی کسانی که برای روزی حلال در این خط زحمت می کشند اما باید عرض کنم این مسیر مسافربری ظاهرا بدون هیج گونه نظارتی چه بر سلامت رانندگان وچه بر مسائل فنی اتومبیل شان، رها شده است. آنگونه که هر فردی بدون هماهنگی در ایستگاه آن توقف و اقدام به سوار کردن مسافر می کند.

در بین این افراد کسانی هستند که حتی داشتن گواهی نامه رانندگی و بیمه نامه اتومبیل آنها مورد تردید است واینگونه برای کسب درآمد با جان انسانها بازی می کنند.

هفتمین پیشنهاد رسیدگی به وضعیت کامیون ها و وسایل نقلیه سنگین در دارابکلا می باشد که شکر خدا تعداد آنها دائما درحال افزایش است . و در روزهای آخر هفته و تعطیلات رانندگان عزیز به علت فقدان مکان مناسب و امن مجبور هستند در کنار جاده و برخی موارد داخل کوچه های محل پارک کنند و این جدا از خطر تصادف به دلیل عدم دید کافی، قطعا به زیرساخت های عمرانی محل خسارت وارد می کند.

خرید یک قطعه زمین در مسیر جاده دارابکلا به کمک مالکان این وسایل و خیرین محترم، و ساخت پارکینگ مجهز شاید راه حلی برای این مسئله باشد.

هشتمین و فعلا آخرین پیشنهاد نصب صندوق انتقادات و پیشنهادات در مورد مسائل عمرانی و فرهنگی اجتماعی دارابکلا، در مکانی مناسب و قابل دسترس می باشد.

در پایان از همه ی زحمت کشان و دلسوزان و به طور ویژه دهیار عزیز و پرتلاش کمال تشکر و قدردانی را دارم و امیدوارم در مسائل فرهنگی و اجتماعی روستای دارابکلا نیز همانند فعالیت های عمرانی همچنان استوار بمانند.

قابل توجه خوانندگان محترم، اینجانب در  تمامی زمینه های پیشنهادی حاضر به همکاری هستم و صرفا شعاری کردن آنها را نمی پسندم.

معین آهنگردارابی 22بهمن 1393

[ چهارشنبه ۲۲ بهمن۱۳۹۳ ] [ 12:27 ] [ معین ]

ز ره هوس به تو کی رسم نفسی ز خود نرمیده من
همه حیرتم به کجا روم به رهت سری نکشیده من

به چه برگ، ساز طرب کنم ز چه جام، نشئه طلب کنم؟
گل باغ شعله نچیده من می‌داغ دل نچشیده من

تو به محفلی ننموده رو که ز تاب شعلهٔ غیرتش
همه اشک گشته به رنگ شمع و ز چشم خود نچکیده من

چه بلا ستمکش غیرتم چه قدر نشانهٔ حسرتم
که شهید خنجرناز تو شده عالمی و تپیده من

تو و صد چمن طرب و نمو من و شبنمی نگه آبرو
به بهار عالم رنگ و بو همه جلوه تو همه دیده من

به کدام نغمهٔ دل گسل زنوا کشان نشوم خجل
چو جرس به غیر شکست دل سخنی زخود نشنیده من

من بیدل و غم غفلتی که زچشم پر ز فسون تو
همه جا زجلوهٔ من پر است و به هیچ جا نرسیده من

 «بیدل دهلوی»

 

لینک دانلود با صدای محمد اصفهانی

cdn.yjc.ir/files/fa/news/1391/7/20/416118_436.mp3

[ پنجشنبه ۲۵ دی۱۳۹۳ ] [ 11:7 ] [ ایمان ]

[ چهارشنبه ۱۰ دی۱۳۹۳ ] [ 0:59 ] [ صادق ]

فَأَمَّا الْإِنسَانُ إِذَا مَا ابْتَلَاهُ رَبُّهُ فَأَكْرَمَهُ وَنَعَّمَهُ فَیَقُولُ رَبِّی أَكْرَمَنِ 

اما انسان، هنگامى كه پروردگارش وى را مى‌آزماید، و عزیزش مى‌دارد و نعمت فراوان به او مى‌دهد، مى‌گوید: «پروردگارم مرا گرامى داشته است.»

وَأَمَّا إِذَا مَا ابْتَلَاهُ فَقَدَرَ عَلَیْهِ رِزْقَهُ فَیَقُولُ رَبِّی أَهَانَنِ
و اما چون وى را مى‌آزماید و روزى‌اش را بر او تنگ مى‌گرداند، مى‌گوید: «پروردگارم مرا خوار كرده است»
سوره فجر آیات( ۱۵و ۱۶)

خدایــا ایـن بنده ی عجولِ کم طاقتِ بی جنبه رو ببخش....!

[ یکشنبه ۷ دی۱۳۹۳ ] [ 23:19 ] [ صادق ]

[ دوشنبه ۱ دی۱۳۹۳ ] [ 12:12 ] [ صادق ]

[ چهارشنبه ۱۹ آذر۱۳۹۳ ] [ 8:5 ] [ صادق ]
حرفِ دلِ من شعر و سکوت و سخنم،شرم

 با این زن پتیاره­ ی عریان چه بگویم؟

از این یقه آزادیِ میلاد کراوات  

بر اسکلتِ فتحعلی­خان چه بگویم؟

 از بُغضِ فراموشیِ «همّت» به «مدرّس»

از «باکری» خسته به «چمران» چه بگویم؟

 با دخترکِ فال­فروشِ لبِ مترو  

یا بیوه زنِ بچّه به دندان چه بگویم؟

 زن با غمِ شش عائله با من چه بگوید؟  

من با شکمِ گُشنه به ایمان چه بگویم؟

 با او که گُل آورده دم شیشه­ی ماشین  

از لذّت این شرشر باران چه بگویم؟

 دامانِ رها، موی پریشان، منِ شاعر  

با خشمِ دو مامورِ مسلمان چه بگویم؟

 تا خرخره شهری به لجن رفته و حالا  

ماندم که به یک چاک گریبان چه بگویم!؟

[ یکشنبه ۹ آذر۱۳۹۳ ] [ 1:24 ] [ صادق ]

 

مراسم عزاداری و سینه زنی دهه دوم ماه صفر

 

  از چهار شنبه مورخه 93/9/12 تا شب اربعین به مدت ده شب ساعت 8 

 


مداحان : کربلایی علی نثاری 

حاج عبدالله درزی 

کربلایی محمد علی یاوری 

 


مکان : حسینه شهدای دارابکلاء

 


هیئت ورزشکاران باب الحوائج حسینه شهدای دارابکلاء

 

[ چهارشنبه ۵ آذر۱۳۹۳ ] [ 8:31 ] [ صادق ]
لحظه هایی هستند
که هستیم
چه تنها ، چه در جمع
اما خودمان نیستیم
انگار روحمان می رود
همانجا که می خواهد
بی صدا
بی هیاهو
همان لحظه هایی که
راننده ی آژانس میگوید رسیدین
فروشنده می گوید باقی پول را نمی خواهی؟
راننده تاکسی میگوید صدای بوق را نمی شنوی
و مادر صدا میکند حواست کجاست ؟!
ساعتهایی که
شنیدیم و نفهمیدیم
خوندیم و نفهمیدیم
دیدیم و نفهمیدیم

و تلویزیون خودش خاموش شد
آهنگ بار دهم تکرار شد
هوا روشن شد
تاریک شد

چایی سرد شد
غذا یخ کرد
در یخچال باز ماند
و در خانه را قفل نکردیم

و نفهمیدیم کی رسیدیم خانه
و کی گریه هایمان بند آمد
و
کی عوض شدیم
کی دیگر نترسیدیم
از ته دل نخندیدیم
و دل نبستیم

و چطور یکباره انقدر بزرگ شدیم
و موهای سرمان سفید
و از آرزوهایمان کی گذشتیم

و کی دیگر اورا برای همیشه فراموش کردیم

یک لحظه سکوت برای لحظه هایی که خودمان نیستیم.....

[ جمعه ۳۰ آبان۱۳۹۳ ] [ 13:7 ] [ صادق ]

"فَانََ مَعَ العُسرِ یُسرا، پس هرآینه در سختی آسانی است"،
♥•٠·˙
نفرموده انَّ بَعد العُسرِ یُسرا!
یعنی در همین سختی و ناراحتی شیرینی و راحتی هست، نه پس از آن؛
در دلِ عُسر، یُسر خوابیده است.
به آنچه خدا برایت پیش آورده صابر باش و تن بده و تسلیم باش تا شیرینی اش ظاهر شود.
به آنچه خدا به شما داده است شاد باشید و برای آنچه نداده غمناك نباشید.
خیر در آن چیزی است که خداوند برای ما پیش می آورد.

┘◄ عارف ربانی حاج محمد اسماعیل دولابی

[ دوشنبه ۲۶ آبان۱۳۹۳ ] [ 1:43 ] [ صادق ]
گاهی شاپرکی را از تار عنکبوت می گیری ،

خیلی آرام ...
تا رهایش کنی ؛
شاپرک میان دستانت لِــه می شود ...
نـیـتِ تـو کــــجا و سـرنـوشـت او کـــــجا ...

[ یکشنبه ۲۵ آبان۱۳۹۳ ] [ 2:24 ] [ صادق ]

◄ درباره فـرصت طلـب هایی که از هیچ جـنـازه ای نمی گذرند! ►

لاشخورها دوباره یک جنازه پیدا کردند…
شنیدید که دوباره عده ای به بهانه فوت مرحوم پاشایی بساط درست کرده اند.
همانها که دختر مرحوم پیرانشهری و قربانی های زلزله ورزقان و قربانی های اسیدپاشی و… را سیاسی کرده بودند؛ همان لاشخورها.

حالا بی بی سی مجلس ترحیم برگزار کرده و …
ضمن عرض تسلیت به خانواده محترم پاشایی و عموم هموطنان علاقمند به ایشان باید عرض کنم دل آدم برای بازماندگان این مرحوم می سوزد؛ به خاطر اوضاعی که لاشخورهای آنور آب (و اینور آب) براه انداخته اند.

یامین پور

[ یکشنبه ۲۵ آبان۱۳۹۳ ] [ 2:18 ] [ صادق ]
یکی از اساتید دانشگاه میگفت در دوره تحصیلاتم در آمریكا
در یك كار گروهی با یك دختر آمریكایی به نام كاترینا وهمینطور فیلیپ، كه نمیشناختمش همگروه شدم.
از كاترینا پرسیدم فیلیپ رو میشناسی !. ؟
كاترینا گفت آره، همون پسری كه موهای بلوند قشنگی داره
و ردیف جلو میشینه ! گفتم نمیدونم كیو میگی !
گفت همون پسر خوش تیپ كه معمولا پیراهن و شلوار روشن شیكی تنش میكنه !
گفتم نمیدونم منظورت كیه؟
گفت همون پسری كه كیف و كفشش همیشه با هم سته !
بازم نفهمیدم منظورش كی بود !
كاترینا تون صداشو یكم پایین آورد و گفت فیلیپ دیگه، همون پسر مهربونی كه روی ویلچیر میشینه...
این بار دقیقا فهمیدم كیو میگه ولی به طرز غیر قابل باوری رفتم تو فكر...
آدم چقدر باید نگاهش به اطراف مثبت باشه
كه بتونه از ویژگی های منفی و نقص ها چشم پوشی كنه...
چقدر خوبه مثبت دیدن اگر كاترینا از من در مورد فیلیپ میپرسید چی میگفتم ؟
حتما سریع میگفتم همون معلوله دیگه !!
وقتی نگاه كاترینا رو با دید خودم مقایسه كردم خیلی خجالت كشیدم ...
چقدر عالی میشه اگه ویژگی های مثبت افراد رو بیشتر ببینیم و بتونیم از نقص هاشون چشم پوشی كنیم..

[ جمعه ۲۳ آبان۱۳۹۳ ] [ 8:23 ] [ صادق ]
خوب یاد گرفته ایم ورانداز کردن همدیگر را
یک خط کش این دستمان
و یک ترازو آن دستمان
اندازه می گیریم و وزن می کنیم ؛
آدم ها را
رفتارشان را
انتخاب هایشان را
تصمیم هایشان را
حتی قضا و قدرشان را !!
به رفیقمان یک تکه سنگینی می اندازیم
بعد می گوییم
خیر و صلاحت را می خواهم !
غافل از اینکه چه برسر او می آوریم !
در جمع ، هرکس را یک جور مورد بررسی قرار می دهیم
آن یکی را به ازدواج نکردنش
این یکی را به نوع رابطه اش
آن دیگری را...
میرویم توی صفحه ی یکی
و نوشته اش را میخوانیم می نشینیم و قضاوت می کنیم
یکی هم نیست گوشمان را بگیردکه :
های ! چندبار توی آن موقعیت بوده ای
که حالا اینطور راحت نظر می دهی
حواسمان نیست که چه راحت
با حرفی که در هوا رها میکنیم
چگونه یک نفر را به هم میریزیم
چندنفر را به جان هم می اندازیم
چه سرخوردگی یا دلخوری بجای میگذاریم
چقدر زخم میزنیم...
حواسمان نیست که ما میگوییم و رها میکنیم و رد میشویم
اما یکی ممکن است گیر کند
بین کلمه های ما
بین قضاوت ما
بین برداشت ما
دلی که می شکنیم ارزان نیست....

[ سه شنبه ۲۰ آبان۱۳۹۳ ] [ 1:50 ] [ صادق ]

منطق چیست؟ دو شاگرد پانزده ساله ی دبیرستان نزد معلم خود آمده و پرسیدند: - استاد اصولا منطق چیست ؟ معلم کمی فکر کرد و جواب داد: گوش کنید، مثالی می زنم، دو مردپیش من می آیند. یکی تمیز ودیگری کثیف من به آن ها پیشنهادمی کنم حمام کنند. شما فکر می کنید، کدام یک این کار را انجام دهند؟ هردو شاگرد یک زبان جواب دادند: خوب مسلما کثیفه! معلم گفت: نه، تمیزه. چون او به حمام کردن عادت کرده و کثیفه قدرآن را نمی داند. پس چه کسی حمام می کند؟ حالا پسرها می گویند: تمیزه! معلم جواب داد : نه ، کثیفه ، چون او به حمام احتیاج دارد. وباز پرسید: خوب، پس کدامیک از مهمانان من حمام می کنند؟ یک بار دیگر شاگردها گفتند: کثیفه ! معلم دوباره گفت: اما نه، البته که هر دو! تمیزه به حمام عادت دارد وکثیفه به حمام احتیاج دارد. خوب بالاخره کی حمام می گیرد؟ بچه ها با سر درگمی جواب دادند: هر دو! معلم بار دیگر توضیح می دهد: نه، هیچ کدام! چون کثیفه به حمام عادت ندارد و تمیزه هم نیازی به حمام کردن ندارد! شاگردان با اعتراض گفتند: بله درسته، ولی ما چطور می توانیمتشخیص دهیم؟ هر بار شما یک چیزی را می گویید و هر دفعه هم درست است معلم در پاسخ گفت: خوب پس متوجه شدید، این یعنی منطق! و از دیدگاه هر کس متفاوت است...

[ سه شنبه ۲۰ آبان۱۳۹۳ ] [ 1:49 ] [ صادق ]
 

باز این چه شورش است که در خلق عالم است

باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است

باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین

بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است

این صبح تیره باز دمید از کجا کزو

کار جهان و خلق جهان جمله درهم است

گویا طلوع میکند از مغرب آفتاب

کاشوب در تمامی ذرات عالم است

گرخوانمش قیامت دنیا بعید نیست

این رستخیز عام که نامش محرم است

در بارگاه قدس که جای ملال نیست

سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است

جن و ملک بر آدمیان نوحه می کنند

گویا عزای اشرف اولاد آدم است

خورشید آسمان و زمین، نور مشرقین

پرورده ی کنار رسول خدا، حسین

کشتی شکست خورده ی طوفان کربلا

در خاک و خون طپیده میدان کربلا

گر چشم روزگار به رو زار می گریست

خون می گذشت از سر ایوان کربلا

نگرفت دست دهر گلابیبه غیر اشک

زآن گل که شد شکفته به بستان کربلا

از آب هم مضایقه کردندکوفیان

خوش داشتند حرمت مهمان کربلا

بودند دیو و دد همه سیراب ومی مکند

خاتم ز قحط آب سلیمان کربلا

زان تشنگان هنوز به عیوق می رسد

فریاد العطش ز بیابان کربلا

آه از دمی که لشگر اعدا نکرد شرم

کردند رو به خیمه ی سلطان کربلا

آن دم فلک بر آتش غیرت سپند شد

کز خوف خصم در حرم افغان بلندشد

کاش آن زمان سرادق گردون نگون شدی

وین خرگه بلند ستون بیستون شدی

کاش آن زمان درآمدی از کوه تا به کوه

سیل سیه که روی زمین قیرگون شدی

کاش آن زمان ز آه جهان سوز اهل بیت

یک شعله ی برق خرمن گردون دون شدی

کاش آن زمان که این حرکت کرد آسمان

سیماب وار گوی زمین بی سکون شدی

کاش آن زمان که پیکر او شد درون خاک

جان جهانیان همه از تن برون شدی

کاش آن زمانکه کشتی آل نبی شکست

عالم تمام غرقه دریای خون شدی

آن انتقام گر نفتادی به روزحشر

با این عمل معامله ی دهر چون شدی

آل نبی چو دست تظلم برآورند

ارکان عرش را به تلاطم درآورند

بر خوان غم چو عالمیان را صلا زدند

اول صلا به سلسله ی انبیا زدند

نوبت به اولیا چو رسید آسمان طپید

زان ضربتی که بر سر شیرخدا زدند

آن در که جبرئیل امین بود خادمش

اهل ستم به پهلوی خیرالنسا زدند

بس آتشی ز اخگر الماس ریزه ها

افروختند و در حسن مجتبی زدند

وآنگه سرادقی که ملک مجرمش نبود

کندند از مدینه و در کربلا زدند

وز تیشه ی ستیزه درآن دشت کوفیان

بس نخل ها ز گلشن آل عبا زدند

پس ضربتی کزان جگر مصطفی درید

بر حلق تشنه ی خلف مرتضی زدند

اهل حرم دریده گریبان، گشوده مو

فریاد بر در ِ حرم کبریا زدند

روح الامین نهاده به زانو سر حجاب

تاریک شد ز دیدن آن چشم آفتاب

چون خون ز حلق تشنه ی او بر زمین رسید

جوش از زمین به ذروه عرش برین رسید

نزدیک شد که خانه ی ایمان شود خراب

از بس شکست ها که به ارکان دین رسید

نخل بلند او چو خسان بر زمین زدند

طوفان به آسمان ز غبار زمین رسید

باد آن غبار چون به مزار نبی رساند

گرد از مدینه بر فلک هفتمین رسید

یکباره جامه در خم گردون به نیل زد

چون این خبر به عیسی گردون نشین رسید

پر شد فلک ز غلغله چون نوبت خروش

از انبیا به حضرت روح الامین رسید

کرد این خیال وهم غلط کار کان غبار

تا دامن جلال جهان آفرین رسید

هست از ملال گرچه بری ذات ذوالجلال

او در دلست و هیچ دلی نیست بی ملال

ترسم جزای قاتل او چون رقم زنند

یک باره بر جریده ی رحمت قلم زنند

ترسم کزین گناه شفیعان روز حشر

دارند شرم کز گنه خلق دم زنند

دست عتاب حق به در آید ز آستین

چون اهل بیت دست در اهل ستم زنند

آه از دمی که باکفن خون چکان ز خاک

آل علی چو شعله ی آتش علم زنند

فریاد از آن زمان که جوانان اهل بیت

گلگون کفن به عرصه ی محشر قدم زنند

جمعی که زد به هم صفشان شور کربلا

در حشر صف زنان صف محشر به هم زنند

از صاحب حرم چه توقع کنند باز

آن ناکسان که تیغ به صید حرم زنند

پس بر سنان کنند سری را که جبرئیل

شوید غبار گیسویش از آب سلسبیل

روزی که شد به نیزه سر آن بزرگوار

خورشید سربرهنه برآمد ز کوهسار

موجی به جنبش آمد و برخاست کوه

ابری به بارش آمد وبگریست زار زار

گفتی تمام زلزله شد خاک مطمئن

گفتی فتاد از حرکت چرخ بی‌قرار

عرش آن زمان به لرزه درآمد که چرخ پیر

افتاد در گمان که قیامت شدآشکار

آن خیمه‌ای که گیسوی حورش طناب بود

شد سرنگون ز باد مخالف حباب وار

جمعی که پاس محملشان داشت جبرئیل

گشتند بی‌عماری محمل شتر سوار

با آنکه سر زد آن عمل از امت نبی

روح‌الامین ز روح نبی گشت شرمسار

وانگه ز کوفه خیل الم رو به شام کرد

نوعی که عقل گفت قیامت قیام کرد

بر حربگاه چون ره آن کاروان فتاد

شور و نشور واهمه را در گمان فتاد

هم بانگ نوحه غلغله در شش جهت فکند

هم گریه بر ملائک هفت آسمان فتاد

هرجا که بود آهویی از دشت پا کشید

هرجا که بود طایری از آشیان فتاد

شد وحشتی که شور قیامت به باد رفت

چون چشم اهل بیت بر آن کشتگان فتاد

هرچند بر تن شهدا چشم کار کرد

بر زخم های کاری تیغ و سنان فتاد

ناگاه چشم دختر زهرا در آن میان

بر پیکر شریف امام زمان فتاد

بی اختیار نعره ی هذا حسین زود

سر زد چنانکه آتش ازو در جهان فتاد

پس با زبان پر گله آن بضعةالرسول

رو در مدینه کرد که یا ایهاالرسول

این کشته ی فتاده به هامون حسین توست

وین صید دست و پا زده در خون حسین توست

این نخل تر کز آتش جانسوز تشنگی

دود از زمین رسانده به گردون حسین توست

این ماهی فتاده به دریای خون که هست

زخم از ستاره بر تنش افزون حسین توست

این غرقه محیط شهادت که روی دشت

از موج خون او شده گلگون حسین توست

این خشک لب فتاده دور از لب فرات

کز خون او زمین شده جیحون حسین توست

این شاه کم سپاه که باخیل اشگ و آه

خرگاه زین جهان زده بیرون حسین توست

این قالب طپان که چنین مانده بر زمین

شاه شهید ناشده مدفون حسین توست

چون روی در بقیع به زهرا خطاب کرد

وحش زمین و مرغ هوا را کباب کرد

کای مونس شکسته دلان حال ماببین

ما را غریب و بی کس و بی آشنا ببین

اولاد خویش را که شفیعان محشرند

در ورطه ی عقوبت اهل جفا ببین

در خلد بر حجاب دو کون آستین فشان

واندر جهان مصیبت ما بر ملا ببین

نی ورا چو ابر خروشان به کربلا

طغیان سیل فتنه و موج بلاببین

تن های کشتگان همه در خاک و خون نگر

سرهای سروران همه بر نیزه هاببین

آن سر که بود بر سر دوش نبی مدام

یک نیزه اش ز دوش مخالف جدا ببین

آن تن که بود پرورشش در کنار تو

غلطان به خاک معرکه ی کربلا ببین

یا بضعةالرسول ز ابن زیاد داد

کو خاک اهل بیت رسالت به باد داد

خاموش محتشم که دلسنگ آب شد

بنیاد صبر و خانه ی طاقت خراب شد

خاموش محتشم که ازین حرف سوزناک

مرغ هوا و ماهی دریا کباب شد

خاموش محتشم که ازین شعر خون چکان

در دیده ی اشگ مستمعان خوناب شد

خاموش محتشم که ازین نظم گریه خیز

روی زمین به اشک جگرگون کباب شد

خاموش محتشم که فلک بس که خون گریست

دریا هزار مرتبه گلگون حباب شد

خاموش محتشم که بسوز تو آفتاب

از آه سرد ماتمیان ماهتاب شد

خاموش محتشم که ز ذکر غم حسین

جبریل را ز روی پیامبر حجاب شد

تا چرخ سفله بود خطایی چنین نکرد

بر هیچ آفریده جفایی چنین نکرد

ای چرخ غافلی که چه بیداد کرده ای

وز کین چه ها درین ستم آباد کرده ای

بر طعنت این بس است که با عترت رسول

بیداد کرده خصم و تو امداد کرده ای

ای زاده زیاد نکرده است هیچگه

نمرود این عمل که تو شداد کرده ای

کام یزید داده ای از کشتن حسین

بنگر که را به قتل که دلشاد کرده ای

بهر خسی که بار درخت شقاوتست

درباغ دین چه با گل و شمشاد کرده ای

با دشمنان دین نتوان کرد آن چه تو

با مصطفی و حیدر و اولاد کرده ای

حلقی که سوده لعل لب خود نبی بر آن

آزرده اش به خنجر بیداد کرده ای

ترسم تو را دمی که به محشر برآورند

از آتش تو دود به محشردرآوردند


محتشم کاشانی

[ شنبه ۳ آبان۱۳۹۳ ] [ 17:36 ] [ صادق ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

دارابکلا با يکصدو چهل هکتار بدون احتساب زمينهای زراعتی در شرق شهرستان ساری و جنوب شهرستان مياندرود، با طول جغرافيايی 15 ˚ 53 و عرض جغرافيايی 33 ˚ 36 که از جنوب و جنوب غربی به جنگلهای خزاندار، از شرق به ارتفاعات مشرف به روستای پيله کوه و جامخانه و از غرب به دامنه های مشرف به روستا های لاليم، کياپی، و اسبوکلا و از شمال به جاده ترانزيتی ساری ـ گرگان و شهر سورک متصل می باشد. اين روستا بعنوان مرکز دهستان کوهدشت که حدود 13 روستا را شامل می شود محسوب می گردد.
دارابكلا داراي بيش از 5000 نفر جمعيت مي باشد.
امکانات وب